آن روزها
یاد آن روزهای دیرین,من و تو و یک مشت خاطره های شیرین. من با تو یک دنیای دیگر,تو با من یک تجربه تازه.ما با هم ..........نمی دانم,تو بگو
در دوردست دشت های شقایق,پیش چشم ها گل یاس و زنبق و سبدی پر از نوازش.لحظه های با تو کوتاه,زیبا,خواستنی.لحظه های بی تو عذاب,کابوس,تنها ترین مرد زمبن.......
این روزها
حس می کنم با خارها هم دستی.با سنگ های خیابان.با بادهای سرد زمستان های سرد.حس می کنم مردم.در عشق.در همان چیزی که آب حیاتم بود,جام جهانم بود.این,دیگر من نیست.در کالبدش دمید خدایی که آن بالاست و زیر گوشش خواند,قلبت را امانت می گیرم و شدم منی دیگر.فارغ از احساس شور و عشق
پ ن: به خاطر آن روزهای دیرین و خاطره های شیرین نفرینت نمی کنم
|
+| نوشته شده توسط
تنها ترین تنها در